#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_25
ـ برید اتاق ما حواست باشه خراب نکنی که از خونه پرتت می کنم بیرون ...
سری تکان دادم به سختی از جام بلند شدم و به طرف اتاق رفتم .قلبم داشت میزد بیرون ...وای مامان می ترسم ازش از جاش بلند شد ودنبالم آمد..آشکارا می لرزیدم ..خدایا چکار کنم...سرپا وسط اتاق ایستادم کمی جلو رفت لبه تخت نشست..سربه زیر انداختم با صدا کلفت مردانش گفت:
ـ نمی شینی ؟
سرمو بلند کردم آرم رفتم کنار دیوار رو زمین نشستم..پوز خندی زد..
ـ چرا می لرزی ؟بیرون خونه که شیری چی شده که تو خونه موشی ؟
جوابی نداشتم ....یعنی بمیری آیدا که لال شدی .......از جاش بلند شد وروبروم رو زمین نشست .از ترس خودمو جمع کردم...
ـ چیــــه توکه اونروز شصت متر زبان داشتی ..نترس کاریت ندارم ...
خیلی جدی شروع به حرف زدن کرد..
ـ ببین من به اصرار خانوادم دارم ازدواج میکنم ...قبلا یه بار ازدواج کردم ولی جدا شدم وای مغزم سوت کشید یعنی من زن دومشم ادامه داد .
ـ بادرس خوندنت مشکلی ندارم حتی می تونی بری دانشگاه ..هیچی برات کم نمی زارم ..
ص23
دستی تو موهای خرماییش کشید وگفت:
romangram.com | @romangram_com