#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_22

وای با شنیدن این حرف رسما مردم یعنی عرض یه هفته باید با دنیای دخترانم خداحافظی کنم..ساغر کنارم نشست دستای ظریف وسردمو گرفت..وآرام گفت:
ـ گریه نکن همه چی درست میشه.....
باهق هق گفتم :
ـ هیچی درست نمی شه نشنیدی که قرار مداراشونم گذاشتن ؟چرا کسی به من اهمیت نمیده؟
تا صبح گریه کردم از بابامامان نداشتم کمک خواستم..ولی فایده نداشت...وقتی فکر می کردم باید زن کسی بشم که ازش بدم میاد دیوانه می شدم ..الهی گور به گور بشی الهی فردا از خواب بیدارنشی غول بیابونی.....این همه دختر ...آمد سراغ من بااین سنش خجالت نمیکشه یه وقت زیادیت نکنه وااااای چقدر ازش می ترسم ......چه آرزوهای داشتم برای آینده ....با بی حالی از جام بلندشدم رفتم وضو گرفتم برای نماز صبح توآینه دستشویی چشمای سرخمو دیدم از بس گریه کرده بودم چشمامی طوسیم پف کرده بود آب خنک به صورتم زدم وبرای نماز خواندن آماده شدم ...
به دستور عمو مدرسه نرفتم ....مجبور بودم جیغ جیغای زن عموم تحمل کنم....بلاخره شب شدو آقایون وارد شدن ...دلم مثل سیرو سرکه می جوشید...از کنار پرده دیدش زدم کت وشلوار مشکی پیراهن یاسی کمرنگ وای خدا بااین اخمش چکار کنم سرمو بادستام گرفتم.....زن عمو صدام زد
ـ آیدا دخترم چایی وبیار
ـ هه دخترم ..چه چاپلوس خدامنو بکشه ازدست همتون راحتم کنه..آیداو مرض.هرکه ندونه فکر می کنه همیشه اینجوری بامن بدبخت حرف می زنه ......
گلوم ازشدت ترس خشک شده بود. ...سینی چایی و با دستای لرزان گرفتم ....خدایا به امید تو
وارد پزیرایی شدم ..با صدای آرامی سلام کردم..
سینیو جلو بردم به آقای امینی.تعارف کردم..با لبخند چایی وبرداشت.
ـ ممنون دخترم

romangram.com | @romangram_com