#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_199
موهاموکردم توشالم
ـ بله ...میشه یه چادرنمازوزیرانداز بهم بدید
لبخندمهربانی زد.
ـ می خوای نماز شب بخونی
ـ نه راستش می خوام نمازشکربخونم ...برای اینکه شوهرم پیشمه...
ازجاش بلندشدلبخندی زد.
ـ من تاحالافکرکردم برادرته ...آخه خیلی کم سن می زنی ...صبرکن برم برات بیارم
ـ لبخندی زدم ...وچیزی نگفتم ...چنددقیقه بعدبرگشت .چادرنماز زیراندازومهری بهم داد
ـ بیاعزیزم ...برای مام دعاکن...
ممنونم ...
وضو گرفتم زیراندازوکنارتخت آیدین پهن کردم ازصمیم قلب نماز خوندم از خداتشکر کردم ...نمی دونم چطور روی زیراندازخوابم برد .
باصدای جیک جیک گنجشکهاچشماموبازکردم ...فهمیدم صبح شده ...بدنم خشک شده بودبه سختی نشستم بدنموکش دادم.چشمم به نگاه آیدین گره خورد.لبخندی زد
romangram.com | @romangram_com