#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_198

ـ آره منم گوشام مخملیه ...نخیرمن از آمپول می ترسم ...
همه زدن زیرخنده ...بلاخره سرمو خوردم ...به قول محسن چندتاآمپول زدتوسرم که بهش می گفت مخلفات...
محسن بلندخندید.
ـ حالاتوام کنارشوهرت بخواب...
روبه یاسمین کرد
ـ عزیزم توام برواستراحت کن .این زن وشوهرخوش بخت امشب مهمان ماهستن بایدباقرص وآمپول حسابی ازشون پزیرایی کنیم...
همه زدیم زیرخنده ...کمی بعدیاسمین شب بخیرگفت ورفت.آیدین که کلی آرام بخش براش زده بودن به خواب رفت محسن تاتمام شدن سرمم پیشم موند.باصدای آرامی که آیدین بیدارنشه ...
ـ بگیربخواب آیدینم خوابه ...اگه کاری داشتی من تواتاقم هستم خبرم کن...
ـ باشه ممنون ...خیلی زحمت کشیدی
ـ خواهش می کنم شب بخیر
بارفتن محسن یه دل سیرآیدینو نگاه کردم ...گوشه ی لبش ترک خورده بود.مژه های بلندوقهوه ایش روگونش افتاده بود...خدایاشکرت که ازم نگرفتیش آروم ازتخت پایین آمدم ...بی صداازاتاق خارج شدم ...رفتم قسمت پرستاری ...دوتا پرستارخانوم کنار هم نشسته بودن باصدای آرام باهم حرف میزدن همون پرستاری که برام سرم آورده بودبالخندنگام کرد
ـ جانم عزیزم کاری داری ؟

romangram.com | @romangram_com