#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_194
تابیمارستان گریه کردم ...یاسی برای اینکه تنها نباشم کنارم نشست تمام مدت سرم توبغلش بودوزارمی زدم محسن با اخم وناراحتی رانندگی می کرد...به بیمارستان رسیدیم...هنوز ماشین خوب پارک نشده بودکه خودمو پرت کردم بیرون ...چهاردست وپاافتادم زمین ...ولی سریع بلند شدم ...وبه طرف درورودی بیمارستان دویدم ...محسن دادزد.
ـ صبرکن ...یه چیزیت میشه ها...
ولی من توجه نکردم ....محسن ویاسی هم دنبالم دویدن
ـ محسن :صبرکن دختر
من فقط می خواستم روی ماه آیدینموببینم ...چون نمی دونستم کدام اتاقه نفس زنان ایستادم تامحسن ویاسی بهم برسن.
محسن سری تکان داد...
ـ وای آیدا...صبرکن ...آیدین ازدست توچی میکشه .؟
جوابی ندادم ...محسن جلورفت منم دنبالش ...یعنی الان می تونم ببینمش ..؟دراتاقی بازشد.دست محسن رودست گیره بود.کنارایستادباصدای آرام گفت:
ـ فکرکنم خوابه ...
باقدمهای لرزان واردشدم ...یه لحظه قلبم تندتندزدبه دیوارسینم ...لبموگازگرفتم ...قامت بلند آیدین روتخت بود...دست وپای چپش گچ وبانداژشده بود.سرشم باند پیچی بود...لبام لرزید...اشک ازروگونم غلطید.افتاد...آرام جلورفتم ...خدایا شکرت ...آیدین زندس ...باصدای پام چشمهای به رنگ دریاشوبازکرد.صدای بی جونش گوشمونوازش داد.
ـ آیدا ...تویی ؟
بی اختاردویدم طرفش خودمو انداختم روسینش سرموبلندکردمو چندبارصورتشو بوسیدم ...اشک ریختم وهق هق کردم ...بریده بریده گفتم:
romangram.com | @romangram_com