#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_192

هنوزدستم تودست محسن بود...بالحنی که آرومم کنه گفت:
ـ ای بابا آیدین ارزششونداره ...باهم رفتیم روی کاناپه نشستیم ...نگاهی به یاسی کرد.دستاموفشارداد.حرکاتشوزیرنظرداشتم .نگاهش نگران بود.قلبم لرزید
ـ توروخداچیزی شده ؟
یاسی حرفموقطع کرد
ـ نه عزیزم چیزی نشده ..
محسن دیدی به اطراف زد..لباشوبه هم فشورد.نفسشوبه حالت فوت بیرون داد.به چشمام خیره شد
ـ آیداجان ...راستش ...چیزی که می خوابم بگم کمی سخته ...قبلش بگم قوی باش وبزارحرفم تموم بشه ..
.باسرجوابشودادم منتظرشدم ادامه بده
ـ راستش عصری که آیدین میادخونه مدارکشوببره...موقعه ای که ازخونه می زنه بیرون سرهمین خیابون خودتون بایه ماشین حمل شیر تصادف می کنه ...
دیگه چیزی نمی شنیدم لبهای محسن تکان می خورد...ولی صدایی نمی شنیدم ...یاسی بغلم کرد.دیگه چیزی نفهمیدم ...نمی دونم چقدرگذشت ...باآبی که به صورتم پاشیده شدچشمامو باز کردم ...همه نگران روی سرم بودن ...
پس آیدین کوش مُــــــــــرد...نه ...نه...جیغ زدم...
ـ آیدین ...نه آیدین من مُرده ...

romangram.com | @romangram_com