#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_189

ـ نه اگه می رفت می گفت. دلم مثل سیروسرکه می جوشه...
آرزوtvروخاموش کرد.
ـ شایدررفته مهمونی ...قبل ازاینکه شما بیاید معمولا دیربرمی گشت...
دستمو جلودهنم گرفتم...نگرن تر گفتم:
ـ نمی دونم چی بگم ولی حس خوبی ندارم ...
توخونه قدم میزدم ...لبام به خون افتاده بود...به ساعت سلطنتی روی دیوار خیره شدم ...ساعت 2نصف شب شده ولی خبری نیست.مثل برق زدها رفتم طرف گوشی ...بادستای لرزون شماره ی محسن وگرفتم...اون بایدبدون چی شده ...باهمون بوق اول جواب داد
ـ بله
ـ سلام ...محسن ...آیدا هستم
ـ سلام آیداجان هنوز نخوابیدی ؟
ـ نه...راستش آیدین ...آیدین هنوزنیامده خونه...نگرانشم...
صداش گرفته به نظرمی رسید...
ـ نگران نباش خواهرکوچولو...میاد...

romangram.com | @romangram_com