#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_188
سرشوتندتندتکان داد.
ـ باشه...درهرصورت توخانوم خونه ای هرکاری که دوست داری بکن ...
مدارکی وتوکیفش گذاشت...
ـ من خیلی عجله دارم بایدبرم ...ازاتاق زدبیرون منم دنبالش ازپله هارفتم پایین...به طرفم چرخید
ـ راستی فکرلباس چیزایی که لازم داری برای خودت باش ...راستش دم عیدسرم خیلی شلوغه برای این چیزاوقت ندارم به یاسمین سفارش کردم هروقت تونست توروبرای خریدببره...
به ساعتش نگاه کرد
ـ وای دیرم شد.
به سرعت ازخونه بیرون زد...نفس حبس شدمو بیرون دادم ...آیدین داری دیونم می کنی ...کاش مثل قبل بداخلاق می شدی ...کاش منومی زدی ...تامن حالااینجوری نمی شدم ...دلم می خواست توبغلش جابگیرم وبه عضله هاش دست بکشم ...دلمو چنگ زدم نمی دونم چرا یهودلم شورافتاد ...پاهام سست شدوروپله هانشستم ...وای خدا ...چراقلبم تیرمی کشه...
تاشب تودلم آشوب بود.چون می دونستم شام نمیادبه اصرارخانواده ی معصومه خانوم بامن شام خوردن بعدازشام آقایون رفتن ...معصومه خانوم وآرزومثل شبهایی که آیدین دیربرمی گشت.پیشم موندن.عقربه های ساعت دور می زدولی هنوز آیدین برنگشت ...دلم شورافتاد..پوست لبمومی جویدم پاهام تندتندتکان می خورد...رفتم پشت پنجره ایستادم ...برفها آب شده بودن استخر تمیزشده بود...همه چیزدرآرامش بودبجزاین دل من ...دستمو مشت کردم وگذاشتم توسینم ...آیدین ...کجایی ؟چرانمیای...دارم ازنگرانی قلبم میادتودهنم ...بانگرانی به طرف معصومه خانوم چرخیدم ..
ـ چرا...نمیا؟
معصومه خانوم که نگرانی منودید.آمدکنارم دستاموگرفت
ـ آروم باش دخترم..کمکم پیداش می شه ..شایدرفته مهمونی...
romangram.com | @romangram_com