#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_185

تختم بالاوپایین شد.فهمیدم پیشم نشسته ...آروم دستاشودورشونه هام حلقه کردمنوتوبغلش کشید...سرش کنارگوشم بود...بایه دستش آروم پشتمونواز می کرد...
ـ هیششششش...آروم باش عزیزم ...بسه دیگه گریه نکن ...هیچ وقت نگوکاش منم می رفتم ...
تن صداش عوض شد...انگارداشت به زورمی خندید...
ـ اگه تونبودی من چکارمی کردم.؟کی بای آدم اخمووبداخلاق و....اومممممم...چی بود؟آهان ...غول بیابونی مثل من سرمی کرد...
ازحرفش خندم گردتمام الغابی که بهش دادموبلدبود...دستامودورکمرش گرفتم ...چقدراین آغوش آرامش بخش بود.امروز ..باورم نمی شدکسی که تاهمین چندلحظه پیش ازش فرارکردم ...حالاسنگ صبورم شده...
شونه هاموگرفت.کمی ازخودش فاصله داد.به.چشمام خیره شد ...نفساش به صورتم می خورد...
ـ خانومی ...دیگه گریه نکن ...باشه ...فکرمی کنی اینجور که توبی قراری می کنی اوناروناراحت نمی کنی؟رفتن اونا دست خودشون نبوده ...می فهمی ؟خداخواسته توببمونی تا زندگی کنی ...تامنوازتنهایی دربیاری ....پس دیگه بی قراری نکن...
اشکاموپاک سرموبوسید.بالبخنداز تخت فاصله گرفت .واز اتاق بیرون رفت
باحرفاش آرام شدم چه خوب دل طوفانیموآروم کرد...ته دلم از خداممنون شدم که حالاآیدین ودارم...
اون روزم گذشت روزهای بعدم ...گذشت...بیشتراز یک ماه به عیدمونده هواداره کمک خوب می شه زمستان امسال پرازهیجانوتغییرتوزندگیم بود...دیگه اون آیدای شلوغ نبودم ...
معصومه خانوم وخانوادش ازحالاخونه تکونی عیدوشروع کرده ...میگه کارای زیادی هست که بایدانجام بدن...راستم می گه خونه به این بزرگی ...خیلی زمان می بره...آقااحمدوپسرش رامین که کپ باباش بود.بااجازه ی آیدین برای کارای سخت منزل آمده بودن رامین بعداز خدمت سربازی توشرکت آیدین مشغول شده بود.پسرخوب سربه زیری بود.پدروپسرمشغول پایین کشیدن پرده هابودن که برای خشک شویی ببرن...
آیدین باعجله واردخونه شد...این روزابدجوری انتظارورودشومیکشم .دوستدارم وقتی واردمیشه بپرم بغلش .یه دل سیرماچش کنم ...ولی افسوس که ...که اجازه ندارم...یه احساس خوب بهش دارم ...وقتی توخونست آرومم وقتی سرم غیرتی میشه دلم براش ضعف می ره ...وقتی نیست زمان برام نمی گذره ...وقتی می بینمش قلبم محکم خودشوبه دیوارسینم می کوبه ...کاش کسی بودباهاش درددل می کردم ولی افسوس ...وصدافسوس ...آره ...آره ...من عاشــــــــــــــــــق شدم ...عاشق یه مردمغرورکه آب شدن منونمی بینه ...آقااحمدچهارپایه روگرفته بود.رامینم روچهارپایه باورودآقای اخموهردودست به سینه ایستادن وسلام دادن

romangram.com | @romangram_com