#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_183

بازم جوابی ندادم ...
ـ خیل خب ...حالابرو تو ...
بدون اینکه به اطراف نگاه کنم باسرعت دویدم توخونه ...معصومه خانوم نگران آمدجلو
ـ وای خانووووم خداروشکربرگشتید؟
جوابی ندادم پله هارودویدو به اتاقم پناه بردم اولین کاری که کردم دروقفل کردم ...این دفعه جان سالم به درنمی برم ...کلیدوگرفتم تومشتم ...کولموپرت کردم .روزمین چون تختم وسط اتاق بود..رفتم اونطرف تخت نشستم زانوهامو بغل کردم ...مثل بیدمیلرزیدم...سرموبالاگرفتم ...بابا کمکم کن...صدای پاهای آیدین هرلحظه منوبه مرگ نزدیک ترمی کرد ...دست گیره ی دروتکان داد..
ـ آیدا...آیدااا...دروبازکن ...دستامومشت کردموجلوی صورتم تمام بدنم می لرزید اشک تمام صورتم خیس کرده بود...چندضربه محکم به درزد
ـ آیدا...باتوام دروبازکن...
زبانم بندآمده بود...چندبارباصدای بلند صدام زدبه درکوبید...کمی بعد صداقطع شد نفس راحتی کشیدم ...فکرکنم خسته شد...هنوز نفس راحتموبیرون نداده بودم که ...صدای کلیدی توی درآمد ودربازشد...ـ یاامام غریب ...آیدین باقدمهای بلند خودشوبهم رسون
جیغ زدم دستاموگرفتم روسرم چشمامو محکم بستم ...باصدایی که به زورشنیده می شدگفتم
:ـ توروخدانزن ...
اینقدرترسیده بودم که احساس می کردم دارم ازحال می رم ...نفسام تندتند شده بود ...لرزبدنم شدید ترشده بود ...دستش رودستم نشست ...چنان جیغ زدموخودمو به عقب کشید شوکه شد...
ـ آیدا...چرااینجوری می کنی کاریدندارم نترس...

romangram.com | @romangram_com