#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_178

خودموانداختم بغلش ...باصدای بلندهق هق کردم
ـ نه خوب نیستم ...
دستی روی سرم کشید
ـ آخه چرا؟چی شده ؟
ـ امروزسالگرد.خانوادمه ...ولی نمی دنم چطورازدست بادیگاردام دربرم ...می خوام برمسرمزارشون
ـ خوب بادایت برو...مگه اون نمیادسرمزارخواهرش ؟
ـ نه یعنی اینقدرکارداره که نمی تونه ...
دستاوگرفتم
ـ ساراکمکم کن یه جوری جیم شم ...
کمی لبشوگازگرفت چشماشوبه اطراف چرخوند.
ـ آهان فهمیدم ...باچادربرو
اشکاموپاک کردم ...باتعجب گفتم:

romangram.com | @romangram_com