#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_176
ـ بابچه خوشکلا می پری راستشوبگو چقدبهت می ده بگونرخت هرچی هست باهات کنارمیایم
باشنیدن این حرف دیوانه شدم آیداروکنارزدم ...هجوم بردم ی مشت روانه ی دماغ خوش فرمش کردم ...خون بود که می زدبیرون ...نعره کشیدم.
ـ کثافت چه زری زدی زنمه عوضی ...می کشمت...
پسراوقتی حرفموشنیدن بادهان باز خیره شدن به ما...خلاصه باهربدبختی که بودازهم جداشدیم ...سوارماشین شدیم ...به سرعت رانندگی می کردم کنارلبم خون می آمد دستمالی از روداشبردبرداشتم گذاشتم رولبم ...چشمم به جاده بود.آیدا باگریه گفت:
ـ به خدامن کاری نکردم ...اونا...سرموتکان دادم ...
ـ هششششش می دونم ...خودتوناراحت نکن ...
همش مف مفمی کرد...نگاهی به صورت قرمزش کرم که به خاطرپرتاب برف اینجوری شده بود...قلبم به دردآمد...
ـ آخه من موندم تواون روزاوناروزدی ...حالاچراسرتوپایین انداختی وگذاشتی باهات اینجوررفتارکنن..
هق هق کرد.باگریه گفت:
ـ خودت گفتی کارم مثل لاتای توخیابون ...کاریه دخترخوب نیست ...
به شدت سرموبه طرفش چرخوندم ...
ـ یعنی تواینقدر به حرف من گوش میدی...؟
romangram.com | @romangram_com