#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_174

چشمام به زورباز می شد...
ـ سلام ...فک...کنم سرما خوردم ...
جلوتر آمد مچ دستمو گرفت
ـ تب داری دختر ...پاشوببرمت دکتر ...
زیربازوموگرفت.نشستم توتختم ...نه بابا خوب می شم .
سرشوتکان داد.
ـ نه نمی شه زودباش
دستشودورکمرم حلقه کردوبردکنارکمدکم لباساموبیرون کشید
ـ بیابپوش می رم اتاقمو زودوزود میام ...


[[آیــــــــــــــــــدین]]

romangram.com | @romangram_com