#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_172

ـ آخه تاحالااینجور عروسکی نداشتم ...قبل از مرگ بابا ومامان داشتم ولی زن عمواجازه نداد حتی یکیشونو باخودم بیارم ...همیشه پشت ویترین مغازه ماتشون می شدم ...حالا سه تاشون مال منه ...
کنارم روتخت نشست.لحنش جدی شد.
ـ تواین خونه تواز همه مهمتری وارزشت ازهرچیزی که من دارم بیشتره ...توبهترین دوستمی حتی ازمحسن بالاتری ...دیگه نشنوم بگی ارزشینداری ...
بااین حرفش دلم لرزید...یه حال عجیبی شدم ...لبامو گاز گرفتم ...سکوتموکه دیدبلندشدوبه طرف دررفت.
ـ درضمن فردابرات لپ تاپ میخرم ...شب بخیر...خوب بخوابی...
این چی گفت:وای لپتاپ ؟ذوقموپنهان کردم ..
ـ شب بخیر...
اه...رفت اتاقش ...فکرکردم که برای همیشه پیشم می خوابه ...دیشب روبازوش راحت خوابیدم ....خ خ خ ...کاش باز دعوامون بشه ...بیاد پیشم ...
یه دست زدم توسرکم ...ای مرض بزندت که چی بشه ...بکف ...ششونه هاموبالا انداختم .بلندشدم لباسامو عوض کردموخوابیدم .
صبح باسردردزیادی از خواب بیدارشدم ...گلوم می سوخت ...بدنم دردمی کرد.بابی حالی بلندشدم .رفتم پایین ...معصومه خانوم مشغول آشپزی بود.بادیدن من شوکه شد
ـ وای خدامرگم بده خانوم چی شدی ...
باصدای دورگه گفتم :

romangram.com | @romangram_com