#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_171

ـ باشه بابا تسلیم ...تسلیم...
بارفتنشون عروسکاروبرداشتم ورفتم اتاقم ...امشب خیلی خوشحال شدم ...آیدین مهربون شده بود...توای سه هفته اولین باری بودکه می دیدم می خنده ...شاید به خاطر حضور دوستاش بود.درهرصورت که باعث شدمن خوشحال بشم واین برام خیلی مهم بود.تازه دوتادوست خوبم پیداکردم...هرکدام از عروسکامو جای گذاشتم عروسک نوزادپسرو بغل کردموبه تختم رفتم ...محکم بوسیدمش بغلش کردم ...وای توخیلی بامزه هستی اسمتو می زارم آیدین ...ولی یادت باشه مثل اون بداخلاق واخمو...مغرورو...غول بیابونی نشی ...آفرین پسرخوب...
باعروسک خوشکلم حرف میزدم...
ـ خوب حالاماشدیم غول بیابونی
باشنیدن صدای آیدین سرجام نیم خیز شدم دستموگذاشتم روقلبم..
ـ وای ترسیدم ...
دستاشوگذاشت .توجیب شلوارش باخنده به طرفم آمد.سرش وکج کرد.چون لبخندرولبش بود.زیادنترسیدم.
ـ اگه می دونستم بایه عروسک اینقدرخوشحال می شی زودتربرات می خریدم ...
دوباره دراز کشیدم .
ـ خب چرامی خندی؟
ـ آخه تاحالایه دختروباعروسک ندیدم ...
لباموجمع کردم...

romangram.com | @romangram_com