#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_166

آیدین که انگارکارای من رودلش مونده باشه باخنده شروع کرد.
ـ آقا یه روز قبل از ازدواجمون رفتم دم مدرسش ...دیدم یه دختره با یه پسرهیکلی درگیرشده دلم سوخت ....گفتم برم کمکش یهودیدم دختره پاشوبلندکردشترق زدتوسرپسره ...حالانزن کی بزن ...دیدم مداخله بی موردخودش از عهدش برمیاد...حالااگه گفتی دختره کی بود...؟
ـ یاسمین ومحسن باهم گفتن :
ـ نه...آیداااا.
آیدین باخنده گفت :اهم...
محسن
ـ آیدانترسیدبزنتت.؟
ـ شونموبالاانداختم ..
ـ نه به اونش فکرنکردم ..
هردوباهم خندیدن ...آیدین کمی نیم خیزشد.دستاشوبه علامت سکوت حرکت داد..
ـ صبرکنید...مونده اینوگفتم: که بدونیدبدونیدزنم خیلی شجاس ...باهزاربدبختی مدیرشوراضی کردم که تومدرسه ی خودش درس بخونه...اونوقت خانوچکارکرد...چندروزبعدمدیرش زنگ زدبه من...
ـ آقای اشتیاق به خدانمی دونم ازدست آیداچکارکنم ...

romangram.com | @romangram_com