#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_164

ـ آره ...علی پسرعمومهروفت ذوق می کردمی گفت :..کشنکه...
هرسه باهم
ـ آهاااا...
عروسکودادم به آیدین باعجله جعبه ی بعدی بازکردم ....به خدادارم دیونه می شم آیدین امشب قصدجونموکرده...هم مهربان شده هم برام کادوگرفته ...
اونم عروسکایی که مدتهاآرزوشونموداشتم.دوتاعروسک نوزاد باچشمای رنگی یکیش آبی اون یکیشم سبز...دیگه نمیشه خودموکنترل کنم ازجام بلند شدموهردوشونومحکم بغل کردم
ـ وای...ممنونم...ممنونم خیلی نازن
محسن قبلا باخل بازیای من اشناشده بودبرای همین آروم می خندید...آیدنم که معلوم بود...معلوم بودچ؟...یعنی چه حسی داره وقتی بالبخندنگام می کنه...بی خی بابا عروسکاروبچسب...این وسط یاسمین بود.که بادهن باز منودیدمیزد.بلاخره به حرف آمد
ـ آیدین ...زنت مثل یه بچه برای عروسک ذوق میکنه ...
آیدین دستم وگرفت وادارم کردبشینم ...
ـ آره خوب هنوز 17 سالشم نشده ...
یاسنین بلندبلند خندید.
ـ ای کلک زیرهفده می گیری وباهاش می ری توفازهجده به بالا؟حالاکه اینقدعروسک بازی دوست داره چرایه دونه واقعی شونمی زاری بغلش..؟؟.

romangram.com | @romangram_com