#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_162

یاسمین ازخنده منفجرشد...
ـ وای آیدین ...توام نوبری ها...
از حرفش ناراحت شدم...سرمو انداختم پایین ...وباناخنام بازی کردم ...آیدین که متوجه حالم شددستشوانداخت دورشونم .
ـ درسته که آیداسنش کمه ولی تنهاکسیه که بداخلاقیهای منوتحمل میکنه ...ازوقتی پاشوتوخونم گذاشته شادی ازجنس پاکی وبی آلایشی وتوخونه کاشته ...
روبه محسن کرد.
ـ راستی داداش ...امانتیموآوردی ؟
خوب حالایه تعریفی ازماکرد.ازحرفش خوشحال شدم .لبخندی زدم ...محسن ازجاش بلندشد
ـ البته مگه میشه دستورشمارواطاعت نکرد.جناب
ازروی میزنهارخوری پزیزایی دوتاجعبه ی بزرگوبرداشت.داددست آیدین
ـ اینم امانتید...
آیدینلبخندی زد
ـ دستت دررست داداش

romangram.com | @romangram_com