#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_160
آیدین اشاره ای کرد
لبخند زدم
ـ اینم یاسمین خانوم نامزدمحسن
رفتم باهاش دست دادم ...سلام ...
باخوشرویی جواب داد
ـ سلام عزیزم ...چه نازی تو
خطاب به آیدین ..
ـ ای کلک می گم تودورهمیا دیگه به کسی محل نمی زاری...نگودختر شاه پریون توخونته آیدین بلند خندید هردو کنارهم نشستیم .هنوز دستم تودستش بود...
ـ بله مااینیم دیگه ...
چه می خنده باخودش ...می مزه ...نگاه گزرا به چهره ی یاسمین کردم ...
یاسمین دختری باقدمتوسط خوش اندام بودموهای خوردشده تاسرشونش میرسید چشمای درشت قهوه ای داشت لبوبینی کوچیک ...چه راحته مانتوشالش وروی دسته ی مبل گذاشته بود...
هرسه مشغول صحبت شدن منم که از حرفاشون چیزی نمی فهمیدم درباره بیمارستان وکارای بیمارستان بود حوصله ام سررفته بودآخه چراگفت بیام پایین...بابااااا...من هنوززیردیپلمم...نمی فهمم چی میگن ...
romangram.com | @romangram_com