#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_159
باخوشحالی رفت بیرون ..ایشششش...اینم وقتی پیش کسیه ی مهربان میشه ...لباس بلند آستین دارقرمزی باشلوارلی مشکی پوشیدم...شال قرمز یه دستیم پوشیدم چون اهل آرایش نبودم ...روژکمرنگ که رنگ لبم بودزدم ...آروم ازپله هارفتم پایین وسط پله ها مرددبودم آیدین متوجه شد بالبخندی که نمی دونم برای چی رولبش جلوآمد
ـ آیداجان آمدی عزیزم
به جان خودم چیزی زده چه مهربان شده وباسخاوت دندوناشونشون میده ...چاپلوس چه مهربانی بهش میاد...دوست دارم جفت پابرم تودهن...دستشوبه طرفم درازکرد.دستمووگرفت...سرشو به طرفم خم کرد..
ـ چه خانوم باوقاری...
جوابی ندادم به طرف مهمانهارفتیم...گرمی دست آیدین بهم جرات رویارویی ومیداد ...اصلا روابط اجتمایم خوب نبود.بارسیدن به مهمانهاهردوبلند شدن قبل از اوناسلام دادم
ـ سلام خوش آمدید.
آیدین لبخندی زد.
ـ معرفی میکنم آیداخانوم همسرزیبای بنده
هرکه ندونه فکرمی کنه که آیدین جونش برام درمیره...مسخره ..
محسن باخوشرویی جلوآمد .دستشوجلوکشیدکه دست بده نمی دونستم چکارکنم بانگاه ازآیدین کمک خواستم که باعلامت سراجازه داد..
ـ سلام...حال شما..؟
ـ خوشومدید...
romangram.com | @romangram_com