#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_158
ـ پس بیداری...آیداجان مهمون داریم ...لباس مرتبی بپوش بیاپایین ...
ـ من چرابیام حال ندارم ...
جلوآمد دستاشودوطرفم گرفت خیمه زدرو...سریع چرخیدم گرمی نفساش به صورتم می خورد...
ـ آیداجان بیازشته می شه اگه نیای ...نمیگن خانوم خونه کجاست ؟
ـ هه...چه خانومی....
ـ چیه مگه خانوم این خونه نیستی ؟
ـ نه که نیستم...برفین خانوم خونست
ـ آیدااا...این چه حرفی می زنی هنوز دلخوری ؟
ـ دلخورم باشم کاری نمی تونم بکنم...باشه میام ...ولی من اونار نمی شناسم .
لبخنی زدوازم دورشد .
ـ توبیاپایین باهاشون آشنامی شی تازه محسنو میشناسی همونی که رفتیم مغازش...شاهد عقدمون بود...
ـ آهان ..باشه آماده شم میام..
romangram.com | @romangram_com