#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_157

ـ مگه نبینی حیونی خودشوکشت...ازبس بالاپاین پرید...
لبموجمع کردم اخمی کردم نگاهم بین عروسکوآیدین چرخید...
ـ دوسش دارم ...نمی دم
بالحن مهربانی که خرم کنه گفت:
ـ راپانزل...بچه نشو گناه داره ها
خیلی ناراحت شدم عروسکمو محکم پرت کردم بابغض پاموکوبیدم زمینوازپله هابالارفتم
ـ ارزش سگت ازمن بیشتر ...نه؟...ای بمیری آیدا ...که برای کسی مهم نیستی ...
از تواتاقم صداشوشنیدم باکسی تلفنی حرف می زد...بی احساس سگشوبیشتراز من می خواد اصن من کی باشم ...برای اینکه عصابم راحت بشه رفتم دوش گرفتم ...بعداز خشک کردن موهام خشک کردم بافتم ...به شکم روتخت ولوشدم ...نزدیک شام بود که صدای زنگ خونه بلندشد...چنددقیقه بعدصدای احوال پرسی خانوم آقای شنیدم ...به من چه که کیه ...چشماموبستم...آیدین وارداتاقم شد
زودچشماموبستم.
ـ آیدا...خوابیییی...
بی حال جواب دادم .
ـ فکرکن خوابم ...

romangram.com | @romangram_com