#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_155
ـ وای توروخدانجاتم بده ولم نمی کنه فکرکنم هارشده ...
آیدین منوتوبغلش گرفت
ـ برفی بروبسه دیگه ...
عجب حیون زبان فهمیه سرجاش ایستاد...ونشست خیره به من نگاه میکرد...آیدین منو از بغلش بیرون کشیدوولوشدروکانپه ی سه نفره...برفی دوباره شروع کرد...باجیغ رفتم.روکاناپه پشت آیدین سرپاایستادم
ـ نگاش کن باز دنبالمه
آیدین اخمی کرد
ـ یعنی چی؟چرخی بزن ببینم
ـ چراااا؟
ـ شایدچیزی به لباست چسبیده که توجهشوجلب کرده ...
به ناچارچرخیدم آیدین دستی به لباسم کشیدمنم باسراطرافمودیدزدم ولی چیزی نبود...از اونطرف مبل پریدموبه طرف پله هادویدم
ـ سگتوبگیرتامن دررم...
وای خدابازدنبالمه ...باصدای آیدین سرجام خشکم زد
romangram.com | @romangram_com