#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_154
دماغم کشید ...
ـ دیگه راجب گذشته حرف نباشه آشتی کردیم ...ازامروز مثل دوتادوست هستیم باشه
بالبخند جواب دادم
ـ مثل دوتادوست
ـ خوب من می رم توام بخواب ...
سرموفروکردم تومتکاش باتمام توانم بوی عطرشو به مشام کشیدم ...احساس خوبی داشتم ...یه حس جدید ...چه حسی نمی دونم شاید ...آرامش
به حرفای دیشبش فکرکردم اگه می خوام زندگیم آرام باشه باید به حرفش گوش بدم...
بعداز نهار...چرتی زدم اصلاحال بازکردن کتابهامونداشتم ...عروسک خرسی کوچیکموکه به اندازه ی کف دستم بود.برداشتم رفتم پایین ...نمی دونم از وقتی رفتم پایین چرابرفین همش دنبالم می کنه هرچی اسباب بازی داشت گذاشتم جلوش ولی فایده نداشت ...من می دویم اون می دوی از رومبلهاوکاناپه ها می پریدم جیغ جیغ می کردم فکرکنم هارشده ...پس چرا آروم نمی شه ...از روی یکی از مبلها پریدم پایین که یهومحکم خوردم به یه چیزی
ـ آیییی...کتفم شکست.
سرمو بلندکردم ببینم این مانع محکم چیه که نگاهم به چهرهی اخموآیدین افتاد.
ـ چه خبرخونه روگذاشتید روسرتون
وای باز برفین بهم رسید جیغ زدمورفتم پشت آیدین ...همینطور که به لباسش چنگ می انداختم دورش می چرخیدم
romangram.com | @romangram_com