#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_153

ـ سرشو بلند کردوروم خیمه زدباانگشت شصتش اشکموپاک کرد..
ـ بسه دیگه گریه نکن ...
به چشماش خیره شدم ...لبخندی زد.
ـ حالاآشتی ...
ـ نمی دونم چی شدبه یک باره همه ی دلخوریام پاک شد.باسرجوابشودادم ...لبخندی زدودستشوآروم به کنارصورتم کشید....فاصله شو کمو کم کردوگوشی لبو بوسید...بااین کارش که کلا دیونه شدم ....قلبم لرزید سرمو فروکردم توسینش …برای اولین بارتوبغل یه مرد خوابیدم لمس تنش یه حس عجیبی داشت ...ترس وکنارگذاشتمو باخیال راحت روی بازوهای قوی شوهرم خوابیدم ...خ خ خ .شوهر...باتکانهای آرومی چشماموباز کردم آیدین سعی داشت آروم بازوشواز زیرسرم بکشه بیرون ....
ـ اَه...ببخش بیدارت کردم ...ساعت هشته بایدبرم سرکار...توبخواب...
از تخت پایین رفت چندباربازوشوماساژداد...باحرکت دورانی چرخوندنگاهی به من کرد.لبخندی زد.
ـ دستم خواب رفته ...
باصدای خواب آلودگفتم:
دستی که رواموال آق آیدین بلندمی شه باید خواب بره ...
لخند پرنگی زدکه گونه هاش برجسته شد...دست گذاشت روپیشونیم
ـ خوبه تبم نداری ...

romangram.com | @romangram_com