#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_151
آیدین باصدای بلندخندید...
ـ می دونم سیری ولی به خاطرشکمت کمی غذابخور...کنارم ایستاد ...خودموجمع کردم ...واقعامثل سگ ازش می ترسم ...دستموگرفت...باصدای آرامی گفت:
ـ هنوز تب داری؟...نترس کاریت ندارم ...یه دعوابین زنوشوهربودکه تمام شد...باچشمای گشادشده ودهان بازنگاش کرد...
ـ چیــــــــــــــــــــــی زن وشوهر ...نه بابا...
خندید...
ـ آره دیگه ...زن شوهر حالام بلبل نشودوباره غذات سردشد...
مشغول خوردن شدم ...روبروروی یه صندلی دیگه نشست...به غذاخوردنم نگاه میکرد.غذاموخوردم.سینی وبرداشت وازاتاق رفت بیرون به پشتی صندلی تکیه دادم.دستموروشکمم کشیدم
آخیش سیرشدم ...آیدین باداروهام برگشت .....من موندم اینکه منومث سگ میزنه این رسیدگیا چیه ؟
ـ بیاداروهاتوبخرتاتبت پایین بیاد فردابایدبری مدرسه ...
تندی گفتم :
ـ مدرسه نمی رم ...یعنی دیگه نمی خوابم برم ...خسته شدم اصلا مدرسه می خوام چکار...ابرهاشودرهم کرد
ـ یعنی چی که نمی رم ؟مگه می شه مدرسه نری چیزی به آخرسال نمونده...تازه مگه نمی خواستی بری دانشگاه
romangram.com | @romangram_com