#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_150
ـ صداشوبلندترکرد
ـ فهمیــــــــــــــــدی....؟
روبه دررفت.
انگار امشب تنم می خواره
ـ هرجادلم می خوادمیرم من که برده ی تونیستم .
باقدمهای بلندبرگشت طرفم چنان سیلی محکمی به صورتم زد که از اون طرف تخت افتادم پایین ..باناله گفتم:
ـ آی پشتم شکست...ایشا...فرداکه می ری سرکاردستوپات بشکنه ...ایشا...بمیری من بیوه شم
کمی نگاهم کرد وازاتاق رفت بیرون ...صدای پاشوروپله هاشنیدم ...دستاموبه لبه ی تخت گرفتم باناله بلندشدم ...رفتم دروبستم وبه تختم برگشتم ...شکمم به قورقورافتاد .دلم نمی خواست برم پایین بایدصبرکنم بخوابه بعدبرم یه چیزی بخورم ...ساعت دهه بی انصاف برای شام صدام نکرد ...بلندشدم رفتم پشت پنجره به حیاط خیره شدم ...چه منظره ی زیباییی ...چراغهای توپی بزرگ رنگی که هر کدام برف روزمینو به رنگ خودشون درآورده بودن...مکان عبورمونوآقااحمدشوهر معصومه خانوم پاک کرده بودوبرفاروکنارزده بود...آقااحمدمردخوبی بود قدبلندباچشمای مشکی بینی لبشم به صورتش می آمد...از وقتی که من آمدم اجازهی ورودبه داخل خونه رونداره کارای خریدورسیدگی به باغوبه عهده داره ...هنوز تب دارم...روی صندی کنار میزم نشستم سرمو رومیزگذاشتم ...واقعا که خیلی بی احساسه ...کاش بفهمم برای چی بامن ازدواج کرد ...بابازشدن در سرموبلند کردم ...آیدین بایه سینی پراز غذاواردشد...رومو برگردوندم دوباره به بیرون خیره شدم ازش خیلی دلگیربودم ...سینی ورومیزگذاشت.
ـ برای شام که نیامدی آوردمش بالابرات...
لبخندی رولبش بود...چه پرو...همین چنددقیقه پیش منوزدها...لبامو جمع کردم شونموبالادادم
ـ میل ندارم سیرم...
هنوزحرفم تمام نشده بودکه صدای شکم واموندم بلندشد...قووووور
romangram.com | @romangram_com