#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_148
ـ نگانگا چه به روز خودش آورده ...ماشین خوشکلمو گلی کرده ...
ـ خوب کردم ..
پوز خندی زدو حرکت کردتاخونه بینمون سکوت بود دوباره به زندانم برگشتم ...واردخونه شدیم پرسیدم
ـ معصومه خانوم مقصر نبودها...
ـ خنده ی گوشه ی لبش نشت
ـ می دونم برای همینم کاریش نداشتم .
ـ آفرین پسرخوب
باز شیطون شدم وبلبل زبانی کردم نمی خواستم بفهمه که ترسیدم ...
خنده ی بی صدایی کردکه فقط شونه هاش تکان خورد .پاهامو محکم کوبیدم واز پله هابالارفتم ...سریع لباسامو کثیفموعوض کردم وانداختم توحمام بایدخودموبرای یه کتک حسابی آماده کنم ...دیگه حسابی پوست کلفت شدم ...خودمو پرت کردم روتخت ...آیییی کتفم برپدرت لعنت که من له کردی...پشتمو کردم کردم به در چنددقیقه بعد سنگینیشو روتخت احساس کردم ...لبامو گاز گرفتم ...یاامام زمان ...از ترس سریع برگشتم دستامو گذاشتم جلوی صورتم زانوهاموجمع کردم توشکمم
ـ توروخدانزن
شونه هاموگرفت ...وبلندم کرددستامو ازجلوی صورتم پایین کشید.به صورتم خیره شد...سرشوبه طرفین تکان داد.باصدای آرامی گفت :
ـ ازدستت چکارکنم.؟
romangram.com | @romangram_com