#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_146
ـ یاا...گورتوگم کن ازخونه ی من بروبیرون ...دیگه حق نداری پاتواینجابزاری...
عموجلوآمدیه سیلی به زن عموزد
ـ خفه شوزن ...چراخفه نمی شی؟
روبه آیدین کرد
ـ آقاتوروخداببخشیدزن من عصبی روانیه به خدا...
ـ شمانگران نباشید کارخانوم تونوبه پای شما نمی زارم
دیگه اینجاجای من نیست...دویدم اتاق ساغر شالموسرکردم پالتوموپوشیدم بدون اینکه دکمشوببندم کیفموبرداشتم ...به سرعت ازکنارهمشون ردشدم کفشام اسپرت بوداز قبل بندشو فیکس کرده بودم برای همین راحت پوشیدمش ...به سرعت دویدم ...آیدین پشت سرم آمد...تا بهم برسه دررفتم بایدفرار کنم باید گم شم ...دیگه هیچکسی روندارم مشکل ازمنه که کسی دوسم نداره بایدبرم بایدحال افسردموببرم یه جایی که کسی منو نشناسه .موندم بااین حال زارم چقدرتندمی دوم آیدین باماشین دنبالم آمد...ولی من قصد ایستادن نداشتم ...زمین لیز بود چندبارنزدیک بودکله پابشم...با ماشین پیچیدجلوم ایستادم ولی دوباره راهمو کج کردم ودویدم .آیدین پیاده شددر ماشینونبسته دوید دنبالم ...بهم رسیدومنوگرفت...تندتندنفس می زدم..فریادزد
ـ کجامی خوای بری دختره ی لجباز...محکم باپاکوبیدم روپاش دستاش شل شد
ص آی پام ...
دوباره فرارکردم چندقدم دورنشده بودم که ازپشت گردن پالتوموکشید محکم خوردم زمین ...
ـ جیغم بلند شد وزارزدم
romangram.com | @romangram_com