#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_142
ـ سلام آقاخوش آمدید...
ـ سلام ممنونم
صدای آیدین دلمولرزوند.ساغرهم ازمن جداشدوسلام دادزودرفت کنارزن عموایستاد...سرجام خشکم زد جلوم ایستاد
ـ به به خانوخانوما ...سلام عرض شد.
کنارم نشست.از لحنش ترسیدم حتی یادم رفت نفس بکشم ...جوابشوندادم مدام لبمو بادندون فشارمی دادم دستامو توهم فقل کردم ...
زن عموسریع چایی آورد.
ـ بفرماییدآقا
ـ ممنون میل ندارم .بایدزودبریم آومدم دنبال آیدا...
عموکه روبرومون نشسته بود متوجه من شد ..
ـ اگه قابل بدونیدشام درخدمت باشیم آقا...
ـ نه ممنون بایدبریم...
سرشوبه گوشم نزدیک کرد باصدای آرام گفت:
romangram.com | @romangram_com