#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_141

کمی جابجا شد چایشوسرکشید
ـ خوب عموجان آقاچطور راضی شده تنها بیای اینجا..
سرموپایین انداختم ...
دلم هواتونوکرده بود آمدم .
سری تکان داد
ـ خوش آمدی خوش آمدی ...
زنگ در به صدا درآمد ...وای خداهوری دلم ریخت...بانگرانی به ساغرنگاه کردم.لبمووبدندان گرفتم ...علی بادورفت دروباز کرد...زود برگشت
ـ آبجی آبجی آیدا شوهرت آمده
کپ کردم وای حالا چکارکنم ...قلبم داشت میومدتودهنم ...ساغرکنارم نشست.دستمو گرفت.
ـ آروم باش آیدارنگت پریده...
آب دهنمو به سختی قورت دادم.
عموسریع رفت بیرون ...بعدازچنددقیقه هردوواردشدن زن عمو روسریشوپوشیدرفت جلوش

romangram.com | @romangram_com