#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_140

زنمو که قاشقش و برد دهنش گفت:
ـ نوش جونت توکه چیزی نخوردی ...
ـ خوردم ممنون
از آشپزخونه بیرون رفتم ...کنارپنجره ایستادم وبه حیاط کوچیک خونه ی عمو خیره شدم ...نگران بودم حتما تاحالافهمیده ...بیچاره معصومه وخانوادش ...آیدین پودرشون می کنه ...برفارویه گوشه جمع کرده بودن چندتاگنجشک سریه تکه نون داشتن دعوامی کردن ومدام بالاوپایین می پریدن...آهی کشیدم ...به آسمون نگاه کردم ...دلم خیلی گرفته خدابرس به دادم ...متوجه حضورساغرشدم دلم نمی خواست ناراحتش کنم لبخندبی جونی زدم
ـ ساغرمیشه برم تواتاقت بخوابم ...خیلی خستم ...
بادلسوزیتمام گفت:
ـ معلومه دیونه این چه حرفی می زنی اصلا بیاباهم بریم بخوابیم منم خوابم میاد.
بهم رفتیم اتاق ساغر روی تخت یک نفره ساغرکنارهم دراز کشیدیم ...خیلی زودخوابم برد...وقتی بیدارشدم هواتاریک شده بود.به ساعت رومچم نگاه کردم ...ساعت7بودساغرکنارم نبود مدتهابوداینقدرراحت نخوابیده بودم .تا حالاخبری از آیدین نشده ...بااینکه تواین خونه خیلی زن عمو منوآزار داده بود وهمیشه آرزوداشتم ازدستش راحت بشم ...حالا ایجا شده پناهگاهم...چه دنیای عجیبی ...صدای عمو به گوشم رسید...ازتخت پایین آمدم .خودمومرتب کردمواز اتاق رفتم بیرون بادیدن عمو لبخندی ازتهدل زدم.وبرای بوسیدنش جلورفتم
ـ سلام عمو خسته نباشید
بالبخند جواب داد
ـ سلام دخترم خوش آمدی ...چه خوب کردی آمدی دلم برات تنگ شده بود راستش چندبار میخواستم بیام خونه وببینمت ولی می دونی آقادوست نداره باکارگراش رفت وآمدداشته باشه
ـ می دونم عمو خودتونوناراحت نکنید...

romangram.com | @romangram_com