#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_139
زن عمو که رفت روبه ساغر کردم ...
ـ توروخدابه زن عمو چیزی نگواگه بفهمه به آیدین خبرمی ده من اینجام
بادهانی باز نگام کرد
ـ یعنی خبرنداره اینجایی ؟
ـ نه نمی دونه ...
ـ باشه به کسی نمی گم...یعنی شک نمی کنه اینجایی...؟
لبامو جمع کردم شونه ای بالاانداختم...
ـ نمی دونم
ساغر دستی روی شونم کشید
ـ باشه حالا بیا بریم تامامان شک نکرده
هردو برای نهاررفتیم...خیلی وقت بودعدس پلونخورده بودم به زورچندقاشق خوردم وعقب کشیدم
ـ دستتون دردنکنه زن عمو..
romangram.com | @romangram_com