#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_138

ـ نه خوشبخت نیستم ...بااینکه غرق پول وانواع لباسهاوخیلی چیزهای دیگه هستم...خوشبخت نیستم ...مدام دعوام می کنه ...مثل یه بچه بامن رفتارمی کنه ...تودرسم غذاخوردنم لباس پوشیدنم ...توهمه کارم دخالت می کنه ...اینقدرخشک وجدیه که می ترسم کنارش باشم...می دونی...وقتی نزدیکمه هیچ احساسی بهش ندارم .دیشب منو زد...
ساغرباچشمای گشادشده پرسید
ـ چیییییییییییییی...توروزد؟
ـ اهم...با کمربند افتادبه جونم ...از اینکه تواون لحظه پناهی نداشتم ...نه پدری نه مادری ...نمی دونی چقدر وحشت کرده بودم ...
هق هقم بلند شد...سرم توبغل ساغر بود...هردوباهم گریه کردیم ...ساغر باگریه گفت:
ـ ساغرت بمیره چه کشیدی ...توبه خاطرمن گرفتاراین لندهورشدی ...
سرمو بلندکردم اشکاموپاک کردم.
ـ نه عزیزم چرابه خاطر تو...قسمتم این بوده ...
دراتاق باز شد.زن عمو توچارچوب ایستاد ...
ـ واچراگریه می کنید؟
ـ هیچی زن عمو کمی دل تنگ بودیم ...
ـ باشه بیایدنهار آمادس

romangram.com | @romangram_com