#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_137

سرمو پایین انداختم.
ـ چراکه نه باورکن خوشحال شدم که به عشقت رسیدی ...
بی اراده اشکام ریخت .ساغراخمی کردوخیره بهم گفت:
ـ آیدا ...چته ؟از وقتی آومدی توخودتی چیزی ناراحتت کرده ؟بگو شاید بتونم کمکت کنم .
اشکامو باپشت دست پاک کردم ...رفتم کنار پنجره نشستم.آهی کشیدم
ـ نه ...کسی نمی تونه کمکم کنه ..
جلوآمدکنارم نشست.دستاموتودستاش گرفت بانگرانی گفت :
ـ آیداتب داری ...مریضی ؟
همینطور که به بیرون نگاه می کردم جواب دادم
ـ مهم نیست
نگران ترپرسید
ـ آیدا تو...خوشبختی ؟نکنه اذیتت می کنه ؟

romangram.com | @romangram_com