#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_136
ـ نه کاری نداره ..
لباس زن عمو که هم جنس خوبی داشت وهم خیلی گرون بود .دادم بهش باذوق گرفت وپوشید .وتشکرکرد ...چندقیقه گذشت که صدامون کرد.
ـ بچه ها بیاید نهار حاضره ...
قبل از رفتن به آشپزخونه ساغر بهم علامت داد که برم اتاقش ...می دونستم می خواد درباره ی عشقش حرف بزنه ...با بی حالی دنبالش وارداتاقش شدم ...به وسط اتاق که رسید باذوق دستاشوبه هم کوبید..
ـ وای آیدا می دونی چی شده ..
ـ نه چی شده
ـ دستامو گرفت باتمام خوشحالیش گفت:
ـ محمد...محمدقرارپنجشنبه با خانوادش بیاد خواستگاریم ...
دستش که تودستم بودفشردم بالخند گفتم:
ـ واقعا خوشحال شدم ایشا...خوشبخت بشی ...
نگاه ساغر به نگاهم گره خورد...بانگرانی گفت:
ـ آیدا...چت شده خوشحال نشدی ؟
romangram.com | @romangram_com