#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_134

ساغربدوخودشوبمن رسوند ...هموبغل کردیم وبوسیدیم ...زن عمو هم جلوآمد منوبوسید..
ساغرباخوشحالی گفت:
ـ وای عروس خانوم آمده خونمون ...خوش آمدی نمی دونی تواین چندهفته که رفتی چقدر جات خالیه ...خیلی دلم برات تنگ شده بود..
لبخندی زدم
ـ منم دلم براتون تنگ شده بود...
زن عمو باخوش رویی گفت:
ـ خوش آمدی بیا..بیا بریم تو...
باهم واردخونه یکوچک عموم شدم ...چقدردلم تنگ شده بود ...آهی کشیدم ورفتم روی اولین مبل نشستم...خریداروکنار دستم روی زمین گذاشتم ...زن عموبالبخندجلوآمد
ـ چه عجب یادی از فقیرفقراکردی رفتی وپشت سرتو نگاه نکردی ها...
بالخندبی حالی جواب دادم
ـ خودتون می دونیددرس ومدرسه دارم ...تازه آیدین اجازه نمی ده جایی برم ...
نگاهم به کیسه ی خرید افتاد...لبخندم پرنگ ترشد...علی وصداکردم

romangram.com | @romangram_com