#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_133

ـ نمی دونم حالاشم برید بهتون می گم...
ـ خانوم ماکه بی کارنیستیم شمارودوربزنیم مقصدوبگو...
قبل ازاینکه حرفی بزنم سه تا ده هزاری از کیفم بیرون کشیدم گرفتم طرفش
ـ آقاشمابرید...بهتون می گم
ـ راننده که برق پولاچشمشوگرفت دنده روعوض کرد...پولوازدستم گرفت
ـ ای به چشم هرچی شمابگید ...راستش اول فکر کردم پول ندارید ..ولی حال تا هروفقت بخوای درخدمتم...
کمی فکر کردم جایی جزخونه ی عمونداشتم ...می دونستم زن عموکلی دادوبیدادمی کنه اگه بفهمه فرارکردم ..ولی باز خونهی عموم...کسی منونمی زد...فقت بایدجیغای زن عمو تحول می کردم ...سرمسیریه لباس برای زن عمو یه توپ فوتبال برای علی یه شال برای ساغروبه تیشرت برای عموخریدم اینجوری بیشتر تحویلم می گیرن...برای من تنها چیزمثبت آیدین پولاش بود...وگرنه جز اخموتخم چیزدیگه ای نداشتآقای مغرور...
زنگ خونه یعمو زدم ...کمی بعد علی دروباز کرد
ـ وای آبجی آیداااا.
خودشوانداخت بغلم جای کمربندی که نوش جان فرموده بودم دردگرفت ولی به ردی خودم نیاوردم .محکم بغلش کردم یه دل سیربوسیدمش
از بغلم آمدبیرون دویدطرف خونه
ـ بیاید...آبجی آیداآمده ...

romangram.com | @romangram_com