#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_131
ـ هیییییس...هیییس...یواش ...
گوش بده کارنبود می خواست باهاش بازی کنم ...معصومه خانوم که صدای برفینو شنید از آشپز خونه بیرون آمد..
ـ سلام خانوم جان ...حالتون خوبه ...
نگاه نگرانشوبه من دوخت...ادامه داد
ـ الهی بمیرم براتون...دیروزدعواتون شد؟آقاشماروزد؟...آخه صدای جیغتون می آمدبیرون ...ببخشیدخانوم...ماهمه پشت دربودیم ولی جرات نداشتیم مداخله کنیم ...آخه آقااخراجمون می کنه ...
لبخندی زورکی به چهری نگرانش زدم
ـ می دونم ...خودتونو ناراحت نکنید...مهم نیست ...وضعتونومی دونم شمام مثل من بردشین .
نگاهی به من انداخت
ـ خانوم جایی می خوای برید؟
ـ می خوام کمی قدم بزنم..
ـ وای خانوم شماحالتون خوب نیست ...اقاگفته مراقبتون باشم ...از صبح تاحالا چنددفعه زنگ زده وجویای حالتون بوده...بیاید سوپ براتون درست کردم ...
جوابی ندادم وبه دررسیدم برفینم که ول کن نبود ...یکی ازتوپاش جلوی پام بودبرداشتم وپرتش کرده یه جای دورکه بره پیداش کنه ....منم راحت برم بیرون...
romangram.com | @romangram_com