#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_130


[[ آیــــــــــــــــــــــــدین]]
خسته ام از دست خودم از دست خودم کلافه ام ...چطور تونستم دست روی اون بدن ظریف بلند کنم ...برای یه لحظه فراموش کردم که اون یه بچست وباید شیطنت کنه ...مجبوربودم از یه جلسه ی مهم بگذرم ...وقتی پشت دراتاق مدیردیدمش بی خیال داشت باپاش روزمین خط می کشید ...وقتی منو دید ترسو توصورتش دیدم ...وقتی فهمیدم چکار کرده به زور جلوی خندمو گرفتم ...کاراش برام جالب بود ...از کارش خیلی ناراحت نشدم ...ولی وقتی نمره هاشو دیدم دیونه شدمای بچه اصلا درس نمی خوند...حاضرجوابیش تو ماشین عقل از سرم پروند ...تنها کسی که تاحالا جلوم ایستاد آیدابود ...
نمی دونم چی شد که زدمش ولی خیلی زود پشیمون شدم ...نمی دونستم که اینقدر بد زدمش منتظر شام شدم تاازاتاقش بیادبیرون ...وقتی گفت شام نمی خورم نگرانش شدم نهارم نخورده بود ...باعجله ازپله هابالارفتم روتخت پشت به من دراز کشیدیده بود ...وقتی متوجه حضورم شد از ترس نشست سرجاش وسلام داد فهمیدم خیلی ترسیده حقم داشت ...بد زده بودمش ...حولشو جمع کرد یه لحظه کبودی روی شانه اش دیدم ...دست بردم حولروازروشونش کشیدم پایین ...کبودیش قلبموریش کرد...مجبورش کردم لباسشوبپوشه ...حالش که بدشد...دیگه دیونه شدم ...تاصبح تب داشت ...لباس خنکی پوشیدم تنش حتی حال نداشت مقاومت کنه ...تاصبح پدرومادرشو صدامی زد نه خواب بود نه بیدار ...به خاطر این کارم هزار بارخودمو لعنت کردم ...ولی درهرصورت باید بفهمه که نباید جلوی من زبان درازی کنه . از عموش درمورد.ترس شبانش پرسیدم؟
ـ جواب داد..
ـ آیدا...بچه بود...که توی یه تصادف پدرومادرشوازدست میده آیداهم توماشین بوده توتاریکی شب ی بچه ی تنها ...مرگ پدرومادرش ...از اون به بعداز تاریکی وحشت داره ...
از وقتی فهمیدم از تاریکی وتنهایی می ترسه در اتاقمو نبستم تا شاید کمی احساس امنیت کنه ..درسته هیچ احساسی بهش نداشتم ...ولی اون یه دختر ضعیف وبی دفاع بود حالا که قبول کرد کنار من باشه باید همه چیزوبراش فراهم کنم ...هزینه ای که براش کردم که تومدرسش بمونه دربرابر مالو ثروت من چیزی نبود ...

[[ آیـــــــــــــــــــــــــــدا]]
درددلم تازه شد...دهانموبازکردم از داخل دندونم رفته بود روی گوشتم که خیلی درد داشت دوباره بغض وحشی به گلوم چنگ زد ...به حال بی کسیوبدبختی خودم دوباره زار زدم کارآیدین برام قابل حضم نبود مگه یه شوخی چنین تاوانی داره؟...
خدا بکشتت بیات عوضی که باعث شدی من اینجوری بشم ایشا...با آیدین برید.زیر ماشین وله بشید...
دیگه نمی خوام تواین خونه باشم ...نمی خوام تواین قفس طلایی باشم ...دیگه تحمل ندارم ...لباساموپوشیدم .آرام از پله هارفتم پایین ...برفین که منو دید پارس کنان دورم می چرخید ...دستمو گذاشتم جلوی لبم...آروم گفتم:

romangram.com | @romangram_com