#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_129
لبام میلرزید باصدای لرزان گفتم:
ت...ت...ترسیم ...امروز از همون اول صبح منو کشتی تا آخرشب ...مگه چکارت کردم ؟
محکم تر بغلم کرد دوباره سرمو بوسید ..بوسش برام معنی نداشت آیدین منو زده بود ...کمی بعد منو از بغلش بیرون کشید دستشو گذاشت روپیشونیم چهره ی نگرانی به خودش گرفت.
ـ وای خدا...چقدر تب داری ...خدایا چکار کنم ؟
زیر بازومو آرام گرفت می دونست که همه ی بدن درد داره کمکم کرد روی صندلی نشستم.بطری دیگه ی از یخچال بیرون آورد خالی کرد تولیوان گذاشت جلوی لبم
ـ بیا کمی آب بخور
خیلی تشنم بود آبو یه نفس خوردم ...آیدین چرخی تو آشپزخانه زد.بعد باجاروخاک انداز برگشت شیشه هارو جمع کرد...کمک کردبه تختم برگشتم ...موندم توکار این بشر نه به اینکه منو اینقدر زد نه به حالا که مراقبمه....خیلی تب داشتم ...هروقت چشماموباز می کردم آیدین روسرم بود ...پیشونیمو خنک می کرد .به زور تاپ وشلوارکی بهم پوشوند تاکمی خنک بشم.
پامو گذاشت توتشت آب ...داشتم از شدت تب می سوختم ...نمی دونم خواب بودم یابیدار ...آیدین تا صبح ازم پرستاری کرد...
ساعت هشت صبح از اتاقم رفت بیرون کمی بعد لباس پوشیده برگشت...همینطور که دکمه ی آستینشو می بست گفت:
ـ مدرسه نمی خوادبری به مدرسه زنگ زدم ...باید برم شرکت یه جلسه ی مهم دارم به معصومه خانوم گفتم برات سوپ درست کنه .
نگاهی به من بی جون انداخت دستشوروی پیشونیم گذاشت ...چشماش از بیخوابی قرمزوخمار شده بود ...چشممو بستم سرمو برگردوندم که نبینمش...پتوورموم کشید... چندثانیه بعد صدای پاشو از روی پله هاشنیدم...
بری که الهی برنگردی ...چون خیلی خسته بودم زودبه خواب رفتم وقتی بیدارشدم ساعت 2بود .
romangram.com | @romangram_com