#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_128

ـ مگه صدات نمیکنم ...پاشو یه چیزی بخور ظهرم چیزی نخوردی...
با اخم برگشتم طرفش ..
ـ ولم کن نمی خورم...اصلا ...اصلا می خوام بمیرم ...
دوباره صورتم خیس شد..
ـ می خوام بمیرم برم پیش باباومامانم...
سرموفروکردم تومتکا وزار زدم صدای پاشوشنیدم که از اتاق رفت بیرون...بعداز کلی زارزدن پالتومو کندم وخوابیدم...نصف شب از شدت تشنگی بیدارشدم گلوم خشک بود به سختی ازتخت پایین آمدم...رفتم بیرون بر راهروروشن کردم باترس اطرافونگاه کردم ...از پله ها پایین رفتم بق آشپزخونه رو روشن کردم به طرف یخچال رفتم داشتم شیشه ی آب وبیرون میاوردمکه صدایی شنیدم
ـ چیزی می خوای ..؟
از ترس چنان جیغی زدم که نگو شیشه ازدستم افتادوشکست.آیدین بود..به سرعت به طرفم آمد بغلم کرد.
ـ نترس منم ....آیدا ...آیدااا...
ولی من جیغ می زدم دستامو سرمو توبغلش پنهان کردم ...صدای آرام آیدین توگوشم پیچید.
ـ نترس عزیزم منم آروم باش...
به آرامی دستشوروی موهام کشید.وسرمو بوسید ...

romangram.com | @romangram_com