#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_127

ـ چی شد چرانشستی ؟
ـ سرم گیج میره نمی....
هنوز حرفم تمام نشده بود .که آیدین منو بغل کرد واز جاکند .اینقدرسرم دردمی کرد که روگردنم سنگینی می کرد.سرمو گذاشتم توسینه ی آیدین .با اینکه حالاکاملا ازش متنفربودم چاره ی نداشتم .وای خدابوعطرش ادمودیونه میکنه ...منو سوارماشین کرد بعدخودش سوار شد.به بیمارستان که رسیدیم دکتربعداز معاینه کلی داروآمپول برام نوشت.پرستارقبل ازاینکه سرممووصل کنه دوتاآمپول آماده کرد .
نگاه لرزانمو به آیدین دوختم باناله گفتم:
ـ نه آمپول نه ...
آیدین جلوآمدمنوبرگردون پرستارم باکمال بی رحمی اولیوزد که جیغ بلندی زدم وپاهاموتکان می دادم ... ...انگار جیغای من برای پرستار عادی بود.سرم زدورفت...بعداز چندساعت به خونه برگشتیم بین مسیر هردو سکوت کرده بودیم ..منکه حرفی نداشتم ...بااین جلادبزنم ...
با بی حالی از پله هابالارفتم بدون اینکه پالتمو دربیارم دراز کشیدم.آیدین پشت سرم بود
ـآیدا...
جوابی ندادم
ـ آیدااااا...
جوابی ندادم ...دوست نداشتم صداشو بشنوم ...سنگینیشو روتخت کنارم احساس کردم ازش متنفرم ...کاش خفه شه ...کاش بمیره ...
باعصبانیت گفت:

romangram.com | @romangram_com