#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_124
ـ بله آقا
ـ بروبیرون نمی خوام امروز اینجاباشی
ـ بله چشم
سریع از ساختمان بیرون رفت ...وای خدا می خواد چکارمکنه؟
هنوز دستم جلوی دهنم بود نمی دونم چی شده که خونش بند نمیاد می خواستم به اتاقم پناه ببرم که صدام کرد
ـ کجا صبرکن باید جواب بلبل زبونیتوبدی...
سرجام خشکم زدتودلم آشوب بود .کتشودرآوردگذاشت رودستگیره مبل...دستش رفت برای کمربندش وبازش کرد ..از ترس مردم نکنه می خواد....جیغ بلندی کشیدم وعقب عقب رفتم حالاکمربندشودرآورد به پله هارسیدم پاهام توان نداشت بدنم می لرزید همونجا نشستم وای نه من آمادگی شوندارم ...می ترسم ...حتی نمی تونستم التماسش کنم وقتی دیدم داره یه طرف کمربندو دوردستش می پیچه خیالم راحت شد ...این یعنی می خوادمنو بزنه ...نه کاری که ازش می ترسم ...از جام بلند شدم از پله هادویدم بالاولی یکی به آخر چنگ زدپشت گردنم افتادم زمین ساق پام خوردبه لبه پله که ازدردجیغ زدم ولی توجهی نکرد .این کمربندبود که بدن منو کبود می کرد .برفین دور ما می چرخید پاچه ی شلواررشوبه دهن گرفته بود می خواست مانعش بشه ...ولی فایده نداشت حسابی کتک خوردم اساسی ...بدنم می لرزید این همه درد پیش بی کسیویتیمی من چیزی نبود.آیدین رفت.منم باتنی وقلبی رنجور خودموبه اتاقم رسوندم ...آخ...بابا ...اگه بودی .....بدون اینکه لباسمو دربیارم خودموانداختم روتخت .باورم نمی شدکه منو بزنه ...مگه از آدم مغروری مثل اون انتظار دیگه هم می شه داشت.
بعداز کلی گریه کردن خوابم برد ...نمی دونم چقدرخوابیم .از شدت سردرد بیدارشد ازجام بلندشدم مانتوشلوارومغنه امودر.آوردم رفتم حمام شاید آبگرم کمی ازدردبدنم کم کنه ...زیردوش ایستادم نگاهی به خودم کردم جای کمربندهمه جای بدنم وکبودکرده بود دوباره بغضم ترکید زیردوش آب گریه کردم .حال نداشتم خودمو بشورم بعدازکمی حولموپوشیدم از حمام آمدم بیرون ...توان لباس پوشیدنم نداشتم.باحوله روتخت دراز کشیدم.به هرطرفی که می خوابیدم در می کرد قلبم....قلبم..ازاین همه بی رحمی شسته بود ...حالم به هم می خورد .دلم می خواست با همین دستام بیات لعنتی وخفه کنم .صدای معصومه خانوموشنیدم
ـ خانوم شام حاضره آقامنتظرن
باصدایی شبیه گریه گفتم
ـ میل ندارم می خوام بخوابم.
تصمیم گرفتم دیگه مدرسه نرم ...اصلامدرسه می خوام چکار ...آره دیگه مدرسه نمیرم ...باتمام بی حالیم لباس زیرموپوشیدم.دوباره باحوله دراز کشیدم سرم خیلی دردمی کرد حالمم به هم می خورد ..چشماموبستم تاکمی آروم شم ...صدای پایی توچندقدمیم شنید باترس چشماموبازکرد.آیدین روسرم بود ..هول شدم نشستم سرجام
romangram.com | @romangram_com