#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_123

ـ برووسایلتو بیار بریم .
وای خداااا ....خدااا بدون حرف رفتم وسایلمو جمع کردم درجواب مریم و سارا که چی شد ؟حرفی نزدم ازکلاس زدم بیرون ...می دونم که ازدستم عصبانیه ...خوب باشه چکارمی تونه بکنه ...الکی خودمودل داری می دادم ...توحیاط نبود فهمیدم رفته بیرون بدوبدو از مدرسه زدم بیرون توماشین منتظر بود..خدایا...به من بدبخت بیچاره ی چلاق رحم کن فقط این یه بارو....درماشینو آرام باز کردم نشستم البته چسبیدم به در ...خیلی ازش می ترسیدم.بدون اینکه نگاهم کنه ماشینو حرکت داد .باخشم فریادکشید
ـ این چه کاری بودکردی ؟می دونی چقدر خجالت کشیدم...ها ...می فهمی...؟آخه لعنتی این چه نمره هایی که گرفتی..؟13شدنمره11شدنمره؟چرااون چرت وپرتاروچسبوندی پشتشون.؟خجالت نکشیدی؟
یه ریز حرف می زدودادوبی داد می کرد منم خودمو یه گوشه ی صندلی جمع کرده بودم .ادامه داد
ـالبته از کسی که پدرومادری روسرش نبوده بیش از این انتظار نمی ره
بااین حرفش سوختم ...بدم سوختم ...اشکام پرت شدن بیرون ...چکار به پدرمادرم داره ...سکوتوشکستم باگریه دادزدم
ـ من خیلی خوب تربیت شدم پدرومادرمن آدمای خوبی بودن حق نداری اسمشونو بیاری ...آره من نوشتم خوب کردم نوشتم ...حقشون بود
هنوز حرفم تمام نشده بود که احساس کردم صورتم آتیش گرفت .چنان محکم باپشت دست زد توصورتم که دهنم پرخون شد.دستام که به شدت می لرزیدن گذاشتم جلوی دهانم..گفت:
ـ خفه شو...بزار بریم خونه نشونت می دم که سرپیچی از من چه عاقبتی داره
دیگه ساکت شدم سرمو به شیشه چسبوندم دستمالی از جیبم درآوردم لبمو پاک کردم لبم می سوخت ...بیصدا اشک ریختم تارسیدیم خونه..وارد خونه که شدیم دادزد
ـ معصومه خانوم ...معصومه...
سراسیمه از آشپز خونه بیرون آمد

romangram.com | @romangram_com