#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_120
ـ تودیگه شوهر داری باید یه زندگی واداره کنی نه از ای کارابکنی ...شوهرت این همه زحمت کشیدتاتواینجادرس بخونی ...می دونی درهفته چندبارزنگ می زنه تاازوضع درسی واخلاق تو باخبر بشه اون دوست داره توپیشرفت کنی اون وقت تواینجوری جوابشومیدی
روبه خانوم ناظم کردوگفت:
خداشانس بده ...
درسکوت تودلم هرچی فوش قشنگ بلدبودم تقدیمش کرد ....باخودم می گفتم پیش آیدینم انکار می گنم .از اتاق مدیربیرون آمدم .بادیدن دوستان شیطونم خندم گرفت هرسه باهم زدیم زیر خنده ...گفتم:
ـ بچه هایادتون باشه لوندید ها
سارا شونه ای بالا انداخت.
ـ مگه مغز آقاخره روخردیم گردن بگیریم ..
بعداز مدتی مادر سارابعد مریم جون خونه شون نزدیک بودزودرسیدن ..هردوشون باتعهدی که نمی شه بهش اعتمادی کرد به کلاس برگشتن ...منم که از بس منتظر موندم پام دردگرفت بود سربه زیرداشتم باپاروزمین نقاشی می کشیدم ...قلبم ایستاد یا امام غریب .....آقامون آمد بایه کت وشلوارطوسی پیرهن خاکستری کراوات طوسی ...انگار آمده عروسی ...ولی من می دونم همیشه رسمی میره سرکار ...وای کاش خودمو پوشک کرده بودم ..اینقدرجدیبودوومحکم قدم برمی داشت که ..از ترس کپ کردم به من رسید ...آخ عاشق بوعطرشم ..بریده بریده سلام دادم
ـ س...سلام
ـ علیک سلام باز چه دسته گلی به آب دادی ها؟
سرمو پایین انداختم
ـ من نبودم اشتباه گرفتن.
romangram.com | @romangram_com