#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_118
خلاصه باکلی زحمت تو شلوغی که بچه هابه عمددرست کرده بودن چسبوندیم پشتشون
این دوبدبخت هی توحیاط وسالن مدرسه موقع زنگ تفریح راه می رفتن .بچه هام قش قش روی زمین پهن شدن می خندیدن وای من وسارا از بس خندیدیم که گونمون درد گرفته بود ...روبه سارا گفتم
ـ وای سارانکنه بفهمن کارمابوده
ـ نه بابا از کجامی بفهمن نگران نباش ...
ـ ولی ته دلم آشوبه سارا
ـ ای بابا بفهمن انکار می کنیم ...
دستشو انداتخت روشونم
ـ چیه از وقتی که بادایت زندگی می کنی خیلی ترسو شدی ؟
سرمو تکان دادم
ـ نه ترسو نشدم ولی دایم....
سکوت کردم ...خلاصه خانومها فهمیدن چی پشتشونه .نیم ساعتی از کلاس نگذشته بود که ...بعلـــــــــــه...احضار شدیم
romangram.com | @romangram_com