#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_117

ـ دختر به خداخبریه که به من نمیگی .
کشیدمش کنار جوری حرف زدم که باورش بشه
ـ می دونی ساراداییم از خارج آمده خیلی وضعش خوبه من از این به بعدباهاش زندگی می کنم .لبخند شیطونی زد
ـ داییت مجرد ؟
برای یه لحظه احساس مالکیت کردم این مرد مغرور مال منه ...جواب دادم
ـ آره زنشم خیلی دوست داره
روزگارپیش می رفت من دیگه به این زندگی راحت عادت کرده بودم بعض وقتها تلفنی باساغر حرف می زدم باهوشمندشدن مدرسه خیلی تحویلم می گرفتن .دیگه ازتنها خوابیدن نمی ترسیدم چون آیدین موقع خواب دراتاقشو باز می گذاشت .از اونجا که فاصله یبین در اتاقامون کم بود .احساس ترس از تاریکی نمی کردم
فقط یه چیز خیلی بد بود هرشب باید مثل بچه کلاس اولی به آقای مغرور جواب پس می دادم .مثل معلمای بداخلاق بود...اه اه اه ...از درسام راضی نبود.امتحاناتم شروع شده .باید درس می خوندم ولی حوصله نداشتم .هروقت حوصلم سرمی رفت می رفتم توی آشپز خونه پیش معصومه خانوم زن خیلی مهربانی بود ولی حواسم بود زیاد باهاش قاطی نشم وگرنه .آقاشیره کله مومی کند...به شیرینی پزی خیلی علاقه داشت هروقت شیرینی یاکیک می پخت کمکش می کردم .بعضی وقتام بابرفین بازی می کردم ودنبال هم می دویدیم بااینکه یه سگه من باهاش دردو دل می کردم .اونم گوش می داد .از آیدین بهتر بود .انگار من توخونش نبودم .بعضبی وقتها مهمونی می رفت وشبا دیربرمی گشت بعضی وقتا ساک ورزشیشو برمی داشت واز خونه می زد بیرون .خوب می دونم که به زور زن گرفته پس باید بااین موضوع کنار بیام برای منم بد نشد یه زندگی راحت پول لباس خوب وخیلی چیزهای دیگه ...
تازگیا متوجه شدم به دستور آقای مغرور مدیروناظم سخت گیر تر شدن .ای تو روح همتون از دم حتی آیدین ...ایشا...همتون دسته جمعی بریدزیر از اون ماشین بزرگاه له بشید ...با جاده یه دست بشید .تنها تفریح شیطنت مدره بود که به لطف آقا اونم نابودشد.
حالاکه اینجوریه من یه تفریح برای خودم درست می کنم ...کمی بخندم...والا...
با سارو مریم یه نقشه کشیدیم کمی بخندیم ...خ خ خ خ
روی یه کاغذ نوشتیم بیات سگ در حیاط ...این برای مدیر....من گاز می گیرم ...برای ناظم

romangram.com | @romangram_com