#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_112

ااااا...این بازبه من گفت :بچه ...حیف من که یه لحظه از حمایتت دل خوش شدم غول بیایونی..
ناظم که از لحن حرف زدن آیدین داشت خودشو جرمیدادپوز خندی زدوگفت:
ـ خوبه می دونید بچست پس چطور شمایه بچه روگرفتید
آیدین باعصبانیت گفت :
ـ این موضوع به شماربطی نداره .اگه می شه توضیح بدیدکه چراباخانوم من اینجوری رفتار کردید ؟
همینطور که حرف می زدآمد کنارمن نشست.آخ ...که چه کیفی داره که آیدین مدام می زنه توبرجکشون ...دلم خنک می شه .
خانم مدیر که از جدیت آیدین کپ کرده بود سرجاش پشت میز نشست
ـ راستش صبح خانوم ناظم آیدارو باشمامی بینه .وقتی شمابهش پول دادید فکرای بدبه سرمون زد .در هر صورت مابایدمواظب بچه هاباشیم.
آیدین سرشو چندبارتکون داد.
ـ ولی شما نباید دست روش بلند می کردید .
خیلی جدی حق به جانب ادامه داد
ـ من از این کارتون چشم پوشی می کنم ...ولی در عوض یه خواهش دارم ...اگه می شه اجازه بدید آیدا همینجا درسشو بخونه .

romangram.com | @romangram_com