#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_111

از چهره ی آیدین آتیش می بارید صورتش سرخ شده بود .ناظم برای دفاع از مدیر گفت:
ـ اصلا شماکی هستید که اینجوری سنگشو به سینه می زنی وظیفه ی ما تربیت بچه هاست
بدنم اشکارا می لرزید حرفی که بهم زدن خیلی سنگین بودبرام.آیدین قبل از اینکه جواب ناظموبده نگاهی به من انداخت .باهمون چهره ی گر گرفته به طرفم آمد با صداای آرامی گفت:
ـ بشین عزیزم ناراحت نباش ...گریه نکن
بعدروبه اونا کرد
ـ این خانوم ...همسربنده است .
از توکیف دستی چرمی شناسنامه هاوعقدنامه رودر آورد به دست خانم مدیر داد
هردوشونشو باچشمای گشادشده به مدارک نگاه می کردن .
خدامی دونه چقدر حال کردم هردوشون حسابی ضایع شدن.نگاهاشون بین هم چرخید مدیر روبه آیدین گفت:
ـخوب اینو از اول می گفتید ...
آیدین جواب دااد .
ـ خوب منم برای گفتن این موضوع آمدم که دیدم شما خانومهای نسبتامحترم افتادید به جون این بچه

romangram.com | @romangram_com